گر نه تهی باشدی بیشتر این جویها
خواجه چرا میدود تشنه در این کویها؟
۱خُم که در او باده نیست هست خُم از باد پر
خُمِ پر از باد کی سرخ کند رویها؟
۲هست تهی خارها نیست در او بوی گل
کور بجوید ز خار لطف گل و بویها
۳با طلب آتشین روی چو آتش ببین
بر پی دودش برو زود در این سویها
۴در حجب مشک موی روی ببین اه چه روی
آنک خدایش بشست دور ز روشویها
۵بر رخ او پرده نیست جز که سر زلف او
گاه چو چوگان شود گاه شود گویها
۶از غلط عاشقان از تبش روی او
صورت او میشود بر سر آن مویها
۷هی که بسی جانها موی به مو بستهاند
چون مگسان شَستهاند بر سر چربویها
۸باده چو از عقل برد رنگ ندارد رواست
حسن تو چون یوسفیست تا چه کنم خویها
۹آهوی آن نرگسش صید کند جز که شیر
راست شود روح چون کژ کند ابرویها
۱۰مفخر تبریزیان شمس حق بیزیان
توی به تو عشق توست باز کن این تویها
۱۱