از جهت ره زدن راه درآرد مرا
تا به کف رهزنان بازسپارد مرا
۱آنک زند هر دمی راه دو صد قافله
من چه زنم پیش او او به چه آرد مرا
۲من سر و پا گم کنم دل ز جهان برکنم
گر نفسی او به لطف سر بنخارد مرا
۳او ره خوش میزند رقص بر آن میکنم
هر دم بازی نو عشق برآرد مرا
۴گه به فسوس او مرا گوید کنجی نشین
چونک نشینم به کنج خود به درآرد مرا
۵ز اول امروزم او میبپراند چو باز
تا که چه گیرد به من بر کی گمارد مرا
۶همت من همچو رعد نکته من همچو ابر
قطره چکد ز ابر من چون بفشارد مرا
۷ابر من از بامداد دارد از آن بحر داد
تا که ز رعد و ز باد بر کی ببارد مرا
۸چونک ببارد مرا یاوه ندارد مرا
در کف صد گون نبات بازگذارد مرا
۹