سر به گریب اندَرَست صوفی اسرار را
تا چه برآرد ز غیب عاقبت کار را
۱می که به خُمِ حقست راز دلش مطلقست
لیک بر او همدقست عاشق بیدار را
۲آب چو خاکی بُده باد در آتش شده
عشق به هم برزده خیمهٔ این چار را
۳عشق که چادرکشان در پی آن سرخوشان
بر فلک بینشان نور دهد نار را
۴حلقهٔ این در مزن لاف قلندر مزن
مرغ نهای پر مزن قیر مگو قار را
۵حرف مرا گوش کن بادهٔ جان نوش کن
بیخود و بیهوش کن خاطر هشیار را
۶پیش ز نفیِ وجود خانهٔ خَمار بود
قبلهٔ خود ساز زود آن در و دیوار را
۷مست شود نیکمست از میِ جام الست
پر کن از میپَرست خانهٔ خمار را
۸دادِ خداوند دین شمسِ حقست این ببین
ای شده تبریز چین آن رخ گلنار را
۹