چهار روز ببودم به پیش تو مهمان
سه روز دیگر خواهم بدن یقین میدان
۱به حق این سه و آن چار رو ترش نکنی
که تا نیفتد این دل به صد هزار گمان
۲به هر طعام خوشم من جز این یکی ترشی
که سخت این ترشی کند میکند دندان
۳که جمله ترشیها بدان گوار شود
که تو ترش نکنی روی ای گل خندان
۴گشای آن لب خندان که آن گوارش ماست
که تعبیهست دو صد گلشکر در آن احسان
۵ترش مکن که نخواهد ترش شدن آن رو
که میدهد مدد قند هر دمش رحمان
۶چه جای این که اگر صد هزار تلخ و ترش
به نزد روی تو افتد شود خوش و شادان
۷مگر به روز قیامت نهان شود رویت
وگر نه دوزخ خوشتر شود ز صدر جنان
۸اگر میان زمستان بهار نو خواهی
درآ به باغ جمالت درختها بفشان
۹به روز جمعه چو خواهی که عیدها بینند
برآی بر سر منبر صفات خود برخوان
۱۰غلط شدم که تو گر برروی به منبر بر
پری برآرد منبر چو دل شود پران
۱۱مرا به قند و شکرهای خویش مهمان کن
علف میاور پیشم منه نیم حیوان
۱۲فرشته از چه خورد از جمال حضرت حق
غذای ماه و ستاره ز آفتاب جهان
۱۳غذای خلق در آن قحط حسن یوسف بود
که اهل مصر رهیده بدند از غم نان
۱۴خمش کنم که دگربار یار میخواهد
که درروم به سخن او برون جهد ز میان
۱۵غلط که او چو بخواهد که از خرم فکند
حذر چه سود کند یا گرفتن پالان
۱۶مگر همو بنماید ره حذر کردن
همو بدوزد انبان همو درد انبان
۱۷مرا سخن همه با او است گرچه در ظاهر
عتاب و صلح کنم گرم با فلان و فلان
۱۸خمش که تا نزند بر چنین حدیث هوا
از آنک باد هوا نیست محرم ایشان
۱۹