به جان تو که از این دلشده کرانه مکن
بساز با من مسکین و عزم خانه مکن
۱بهانهها بمیندیش و عذر را بگذار
مرا مگیر ز بالا و خشک شانه مکن
۲شراب حاضر و دولت ندیم و تو ساقی
بده شراب و دغلهای ساقیانه مکن
۳نظر به روی حریفان بکن که مست تواند
نظر به روزن و دهلیز و آستانه مکن
۴بجز به حلقه عشاق روزگار مبر
بجز به کوی خرابات آشیانه مکن
۵ببین که عالم دام است و آرزو دانه
به دام او مشتاب و هوای دانه مکن
۶ز دام او چو گذشتی قدم بنه بر چرخ
به زیر پای به جز چرخ آستانه مکن
۷به آفتاب و به مهتاب التفات مکن
یگانه باش و به جز قصد آن یگانه مکن
۸مکن قرار تو بیاو چو کاسه بر سر آب
مگیر کاسه به هر مطبخی دوانه مکن
۹زمانه روشن و تاریک و گرم و سرد شود
مقام جز به سرچشمه زمانه مکن
۱۰مکن ستایش بر وی عتاب را بمپوش
مده قطایف و آن سیر در میانه مکن
۱۱ولی چه سود که کار بتان همین باشد
مگو به شعله آتش هلا زبانه مکن
۱۲بگو به هرچ بسوزی بسوز جز به فراق
روا نباشد و این یک ستم روانه مکن
۱۳