مکن مکن که روا نیست بیگنه کشتن
مرو مرو که چراغی و دیده روشن
۱چو برگشادی از لطف خویشتن سر خم
دماغ ما ز خمار تو است آبستن
۲مبند آن سر خم را چو کیسه مدخل
که خانه گردد تاری به بستن روزن
۳چو آدمی به غم آماج تیر را ماند
ندارد او جز مستی و بیخودی جوشن
۴دو دست عشق مثال دو دست داوود است
که همچو موم همیگردد از کفش آهن
۵حدیث عشق هم از عشقباز باید جست
که او چو آینه هم ناطق است و هم الکن
۶دلا دو دست برآور سبک به گردن عشق
اگر چه دارد او خون خلق در گردن
۷ز خونبها بنترسد که گنجها دارد
که مرده زنده شود زان و وارهد ز کفن
۸گرفت خواب گریبان تو بپر سوی غیب
بگه ز غیب بیایی کشان کشان دامن
۹که تا تمام غزل را بگویمت فردا
که گل پگاه بچینند مردم از گلشن
۱۰