برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن
چه چشم داری ای چشم ما به تو روشن
۱پی رضای تو آدم گریست سیصد سال
که تا ز خنده وصلش گشاده گشت دهن
۲به قدر گریه بود خنده تو یقین میدان
جزای گریه ابر است خندههای چمن
۳اگر نه از نسب آدمی برو مگری
که نیست از سیهی زنگ را بکا و حزن
۴چو خود سپید ندیدهست رو سیه شادست
چو پور قیصر رومی تو راه زنگ بزن
۵بسی خدنگ خورد اسپ تازی غازی
که تازی است نه پالانی است و نی کودن
۶خصوص مرکب تازی که تو بر او باشی
نشستهای شه هیجا و پهلوان زمن
۷چو خارپشت شود پشت و پهلوش از تیر
که هست در صف هیجاش کر و فر وطن
۸چو شاه دست به پشت و سرش فرومالد
که ای گزیده سر آخر توی مخصص من
۹شوند آن همه تیرش چو چوبهای نبات
همه حلاوت و لذت همه عطا و منن
۱۰خبر ندارد پالانیی از این لذت
سپر سلامت و محروم و بیبها و ثمن
۱۱ز گفت توبه کنم توبه سود نیست مرا
به پیش پنجهات ای ارسلان توبه شکن
۱۲