اگر سزای لب تو نبود گفته من
برآر سنگ گران و دهان من بشکن
۱چو طفل بیهده گوید نه مادر مشفق
پی ادب لب او را فروبرد سوزن
۲دو صد دهان و جهان از برای عز لبت
بسوز و پاره کن و بردران و برهم زن
۳چو تشنهای دود استاخ بر لب دریا
نه موج تیغ برآرد ببردش گردن
۴غلام سوسنم ایرا که دید گلشن تو
ز شرم نرگس تو ده زبانش شد الکن
۵ولیک من چو دفم چون زنی تو کف بر من
فغان کنم که رخم را بکوب چون هاون
۶مرا ز دست منه تا سماع گرم بود
بکش تو دامن خود از جهان تردامن
۷بلی ز گلشن معنی است چشمها مخمور
ولیک نغمه بلبل خوش است در گلشن
۸اگر تجلی یوسف برهنه خوبتر است
دو چشم باز نگردد مگر به پیراهن
۹اگر چه شعشعه آفتاب جان اصل است
بر آن فلک نرسیدهست آدمی بیتن
۱۰خمش که گر دهنم مرده شوی بربندد
ز گور من شنوی این نوا پس مردن
۱۱