بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین
قرار و صبر برفتهست زین دل مسکین
۱ز روی زرد و دلِ درد و سوز سینه مپرس
که آن به شرح نگنجد بیا، به چشم ببین
۲چو نان پخته ز تاب تو سرخ رو بودم
چو نانِ ریزه کنونم ز خاک ره برچین
۳چو آینه، ز جمالت خیالچین بودم
کنون تو چهرهٔ من زرد بین و چینْ بَرچین
۴مثال آبم در جوی کژ روان چپ و راست
فراق از چپ و از راستم گشاده کمین
۵به روز و شب چو زمین رو بر آسمان دارم
ز روی تو که نگنجد در آسمان و زمین
۶سحر ز درد نوشتیم نامه پیش صبا
که از برای خدا ره سوی سفر بگزین
۷اگر سر تو به گل در بود مشوی بیا
وگر به خار رسد پا به کندنش منشین
۸بیا بیا و خلاصم ده از بیا و برو
بیا چنانک رهد جانم از چنان و چنین
۹پیام کردم کای تو پیمبر عشّاق
بگو برای خدا زود ای رسول امین
۱۰که غرق آبم و آتش ز موج دیده و دل
مرا چه چاره؟ نوشت او که چارهٔ تو همین
۱۱نشست نقش دعایم به عالم گردون
کجاست گوش نمازی که بشنود آمین
۱۲هزار آینه و صد هزار صورت را
دهم به عشق صلاح جهان صلاح الدین
۱۳