به صلح آمد آن ترک تند عربده کن
گرفت دست مرا گفت تکری یرلغسن
۱سؤال کردم از چرخ و گردش کژ او
گزید لب که رها کن حدیث بیسر و بن
۲بگفتمش که چرا میکند چنین گردش
بگفت هیزم تر نیست بیصداع دتن
۳بگفتمش خبر نو شنیدهای او گفت
حدیث نو نرود در شکاف گوش کهن
۴بلندهمتی و چشم تنگ ترک مرا
اگر تو واقف رازی بیا و شرح بکن
۵نه چشم تنگ خسیسم ولیک ره تنگ است
ز نرگسان دو چشمم به سوی او ره کن
۶