دلا تو شهد منه در دهان رنجوران
حدیث چشم مگو با جماعت کوران
۱اگر چه از رگ گردن به بنده نزدیک است
خدای دور بود از بر خدادوران
۲درون خویش بپرداز تا برون آیند
ز پردهها به تجلی چو ماه مستوران
۳اگر چه گم شوی از خویش و از جهان این جا
برون خویش و جهان گشتهای ز مشهوران
۴اگر تو ماه وصالی نشان بده از وصل
ز ساعد و بر سیمین و چهره حوران
۵وگر چو زر ز فراقی کجاست داغ فراق
چنین فسرده بود سکههای مهجوران
۶چو نیست عشق تو را بندگی به جا میآر
که حق فرونهلد مزدهای مزدوران
۷بدانک عشق خدا خاتم سلیمانی است
کجاست دخل سلیمان و مکسب موران
۸لباس فکرت و اندیشهها برون انداز
که آفتاب نتابد مگر که بر عوران
۹پناه گیر تو در زلف شمس تبریزی
که مشک بارد تا وارهی ز کافوران
۱۰