آن دلبر من آمد بر من
زنده شد از او بام و در من
۱گفتم قنقی امشب تو مرا
ای فتنه من شور و شر من
۲گفتا بروم کاری است مهم
در شهر مرا جان و سر من
۳گفتم به خدا گر تو بروی
امشب نزید این پیکر من
۴آخر تو شبی رحمی نکنی
بر رنگ و رخ همچون زر من
۵رحمی نکند چشم خوش تو
بر نوحه و این چشم تر من
۶بفشاند گل گلزار رخت
بر اشک خوش چون کوثر من
۷گفتا چه کنم چون ریخت قضا
خون همه را در ساغر من
۸مریخیم و جز خون نبود
در طالع من در اختر من
۹عودی نشود مقبول خدا
تا درنرود در مجمر من
۱۰گفتم چو تو را قصد است به جان
جز خون نبود نقل و خور من
۱۱تو سرو و گلی من سایه تو
من کشته تو تو حیدر من
۱۲گفتا نشود قربانی من
جز نادرهای ای چاکر من
۱۳جرجیس رسد کو هر نفسی
نو کشته شود در کشور من
۱۴اسحاق نبی باید که بود
قربان شده بر خاک در من
۱۵من عشقم و چون ریزم ز تو خون
زنده کنمت در محشر من
۱۶هان تا نطپی در پنجه من
هان تا نرمی از خنجر من
۱۷با مرگ مکن تو روی ترش
تا شکر کند از تو بر من
۱۸میخند چو گل چون برکندت
تا بسر شدت در شکر من
۱۹اسحاق توی من والد تو
کی بشکنمت ای گوهر من
۲۰عشق است پدر عاشق رمه را
زاینده از او کر و فر من
۲۱این گفت و بشد چون باد صبا
شد اشک روان از منظر من
۲۲گفتم چه شود گر لطف کنی
آهسته روی ای سرور من
۲۳اشتاب مکن آهسته ترک
ای جان و جهان ای صدپر من
۲۴کس هیچ ندید اشتاب مرا
این است تک کاهلتر من
۲۵این چرخ فلک گر جهد کند
هرگز نرسد در معبر من
۲۶گفتا که خمش کاین خنگ فلک
لنگانه رود در محضر من
۲۷خامش که اگر خامش نکنی
در بیشه فتد این آذر من
۲۸باقیش مگو تا روز دگر
تا دل نپرد از مصدر من
۲۹