ای هفت دریا گوهر عطا کن
وین مسها را پرکیمیا کن
۱ای شمع مستان وی سرو بستان
تا کی ز دستان آخر وفا کن
۲بگریست بر ما هر سنگ خارا
این درد ما را جانا دوا کن
۳ای خشم کرده دیدار برده
این ماجرا را یک دم رها کن
۴احسان و مردی بسیار کردی
آن مردمی را اکنون دو تا کن
۵ای خوب مذهب ای ماه و کوکب
در ظلمت شب چون مه سخا کن
۶درد قدیمی رنج سقیمی
گرد یتیمی از ما جدا کن
۷گر در نعیمم در زر و سیمم
بیتو یتیمم درمان ما کن
۸من لب ببستم در غم نشستم
بگشای دستم قصد لقا کن
۹