تو جان مایی، ماه سمایی
فارغ ز جمله اندیشهایی
۱جویی ز فکرت، داروی علت
فکرست اصل علت فزایی
۲فکرت برون کن، حیرت فزون کن
نی مرد فکری مرد صفایی
۳فکرت درین ره شد ژاژ خایی
مجنون شو ای جان، عاقل چرایی؟!
۴بد نام مجنون رست از کشاکش
باهوش کرمی، مست اژدهایی
۵کرم بریشم، اندیشه دارد
زیرا که جوید صنعت نمایی
۶صنعت نماید، چیزی بزاید
از خود برآید زان خیرهرایی
۷صنعت رها کن، صانع بس استت
شاهد همو بس، کم ده گوایی
۸او نیستها را دادست هستی
او قلبها را بخشد روایی
۹داد او فلک را دوران دایم
نامد زیانش بیدست و پایی
۱۰خامش! برآن باش که پر نگویی
هرچند با خود بر مینیایی
۱۱