حدی نداری در خوش لقایی
مثلی نداری در جان فزایی
۱بر وعده تو بر نجده تو
که م دوش گفتی هی تو کجایی
۲کردم کرانه ز اهل زمانه
رفتم به خانه تا تو بیایی
۳نزلت چشیدم رویت ندیدم
آن قرص مه را کی مینمایی
۴ماهی کمالی آب زلالی
جاه و جلالی کان عطایی
۵امروز مستم مجنون پرستم
بگرفت دستم دست خدایی
۶ای ساقی شه هین الله الله
افزون ده آن می چون مرتضایی
۷یک گوشه جان ماندست پیچان
و آن پیچش از تو یابد رهایی
۸جنگ است نیمم با نیم دیگر
هین صلح شان ده تا چند پایی
۹زاغی و بازی در یک قفس شد
و از زخم هر دو در ابتلایی
۱۰بگشا قفس را تا ره شودشان
جنگی نماند چون در گشایی
۱۱نفسی و عقلی در سینه ما
در جنگ و محنت مست خدایی
۱۲گر جنگ خواهی درشان فروبند
ور نی بکن شان یک دم سقایی
۱۳در آب افکن چون مهد موسی
این جان ما را چون جان مایی
۱۴تا کش نیاید فرعون ملعون
نی آن عوانان اندر دغایی
۱۵در آب رقصان مهد لطیفش
از خوف رسته وز بینوایی
۱۶فرعون اکنون بشناسد او را
کز راه آب او کرد ارتقایی
۱۷تو میر آبی و آن آب قایم
داد و دهش را دایم سزایی
۱۸در خانه موسی در خوف جان بد
در آب بودش امن بقایی
۱۹هر چیز زنده از آب باشد
کب است ما را نقل سمایی
۲۰تو آب آبی تو تاب تابی
آب از تو یابد لطف و روایی
۲۱قارون نعمت طماع گردد
در بخشش تو گیرد گدایی
۲۲جز در گدایی کس این نیابد
ناموس کم کن با کبریایی
۲۳گیرنده خواهد جوینده خواهد
ناموس آرد جان را جدایی
۲۴خاموش کردم لیکن روانم
در اندرونم گشتهست نایی
۲۵