ای تو امان هر بلا، ما همه در امان تو
جان همه خوش است در، سایهٔ لطف جان تو
۱شاه همه جهان تویی، اصل همه کسان تویی
چونک تو هستی آنِ ما، نیست غم از کسانِ تو
۲ابرِ غم تو ای قمر! آمد دوش بر جگر
گفت «مرا ز بام و در، صد سقط از زبان تو»
۳جست دلم ز قال او، رفت بر خیال او
شاید ای نباتخو این همه در زمان تو
۴جان مرا در این جهان، آتش توست در دهان
از هوس وصال تو، وز طلب جهان تو
۵نیست مرا ز جسم و جان، در ره عشق تو نشان
زآنک نغول میروم، در طلب نشان تو
۶بنده بدید جوهرت، لنگ شدهست بر درت
ماندهام ای جواهری! بر طرف دکان تو
۷شاد شود دل و جگر، چون بگشایی آن کمر
بازگشا تو خوش قبا، آن کمر از میان تو
۸تا نظری به جان کنی، جان مرا چو کان کنی
در تبریز شمسِ دین، نقد رسم به کان تو
۹