ای دیده من جمال خود اندر جمال تو
آیینه گشتهام همه بهر خیال تو
۱و این طرفهتر که چشم نخسپد ز شوق تو
گرمابه رفته هر سحری از وصال تو
۲خاتون خاطرم که بزاید به هر دمی
آبستن است لیک ز نور جلال تو
۳آبستن است نه مهه کی باشدش قرار
او را خبر کجاست ز رنج و ملال تو
۴ای عشق اگر بجوشد خونم به غیر تو
بادا به بیمرادی خونم حلال تو
۵سر تا قدم ز عشق مرا شد زبان حال
افغان به عرش برده و پرسان ز حال تو
۶گر از عدم هزار جهان نو شود دگر
بر صفحه جمال تو باشد چو خال تو
۷از بس که غرقهام چو مگس در حلاوتت
پروا نباشدم به نظر در خصال تو
۸در پیش شمس خسرو تبریز ای فلک
میباش در سجود که این شد کمال تو
۹