آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
و آورد قصههای شکر از لبان تو
۱گفتم بدو چه باخبری از ضمیر جان
جان و جهان چه بیخبرند از جهان تو
۲آخر چه بودهای و چه بودهست اصل تو
آخر چه گوهری و چه بودهست کان تو
۳دلاله عشق بود و مرا سوی تو کشید
اول غلام عشقم و آن گاه آن تو
۴بنهاد دست بر دل پرخون که آن کیست
هر چند شرم بود بگفتم کز آن تو
۵بر چشم من فتاد ورا چشم گفت چیست
گفتم مها دو ابر تر درفشان تو
۶از خون به زعفران دلم دید لاله زار
گفتم که گلرخا همه نقش و نشان تو
۷هر جا که بوی کرد ز من بوی خویش یافت
گفتم نکو نگر که چنینم به جان تو
۸ای شمس دین مفخر تبریز جان ماست
در حلقه وفا بر دردی کشان تو
۹