این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبو
یا کینه را نهفتن یا عفو و حسن خو
۱یا آنک ماجرا نکنی به هر فرصتی
یا برکنی ز خویش تو آن کین تو به تو
۲از یار بد چه رنجی از نقص خود برنج
کان خصم عکس توست مپندارشان تو دو
۳از کبر و بخل غیر مرنج و ز خویش رنج
زیرا که از دی آمد افسردگی جو
۴ز افسردگی غیر نرنجید گرم عشق
کاندر تموز مردم تشنهست برف جو
۵آن خشم انبیا مثل خشم مادر است
خشمی است پر ز حلم پی طفل خوبرو
۶خشمی است همچو خاک و یکی خاک بر دهد
نسرین و سوسن و گل صدبرگ مشک بو
۷خاکی دگر بود که همه خار بر دهد
هر چند هر دو خاک یکی رنگ بد عمو
۸در گور مار نیست تو پرمار سلهای
چون هست این خصال بدت یک به یک عدو
۹در نطفه مینگر که به یک رنگ و یک فن است
زنگی و هندو است و قریشی باعلو
۱۰اعراض و جسم جمله همه خاکهاست بس
در مرتبه نگر که سفول آمد و سمو
۱۱چون کاسه گدایان هر ذره بر رهش
آن را کند پر از زر و در دیگری تسو
۱۲از نیک بد بزاید چون گبر ز اهل دین
وز بد نکو بزاید از صانعی هو
۱۳گویی فسوس باشد کز من فسوس خوار
صرفه برد نه خود من صرفه برم از او
۱۴این مایه میندانی کاین سود هر دو کون
اندر سخاوت است نه در کسب سو به سو
۱۵خود را و دوستان را ایثار بخش از آنک
بالادو است حرص تو بیپای چون کدو
۱۶در جود کن لجاج نه اندر مکاس و بخل
چون کف شمس دین که به تبریز کرد طو
۱۷