ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزو
زین سو نظر مکن که از آن جاست آرزو
۱تردامنم مبین که از آن بحر تر شدم
گر گوهری ببین که چه دریاست آرزو
۲شست حق است آرزو و روح ماهی است
صیاد جان فداست چه زیباست آرزو
۳چون این جهان نبود خدا بود در کمال
ز آوردن من و تو چه میخواست آرزو
۴گر آرزو کژ است در او راستی بسی است
نی کز کژی و راست مبراست آرزو
۵آن کان دولتی که نهان شد به نام بد
آن چیست کژ نشین و بگو راست آرزو
۶موری است نقب کرده میان سرای عشق
هر چند بیپر است و به پرواست آرزو
۷مورش مگو ز جهل سلیمان وقت او است
زیرا که تخت و ملک بیاراست آرزو
۸بگشای شمس مفخر تبریز این گره
چیزی است کو نه ماست و نه جز ماست آرزو
۹