با زر غم و بیزر غم آخر غم با زر به
چون راهروی باری راهی که برد تا ده
۱بشنو سخن یاران بگریز ز طراران
از جمع مکش خود را استیزه مکن مسته
۲آدم ز چه عریان شد دنیا ز چه ویران شد
چون بود که طوفان شد ز استیزه که با مه
۳تا شمع نمیگرید آن شعله نمیخندد
تا جسم نمیکاهد جان مینشود فربه
۴خوی ملکی بگزین بر دیو امیری کن
گاو تو چو شد قربان پا بر سر گردون نه
۵