هر روز پری زادی از سوی سراپرده
ما را و حریفان را در چرخ درآورده
۱صوفی ز هوای او پشمینه شکافیده
عالم ز بلای او دستار کشان کرده
۲سالوس نتان کردن مستور نتان بودن
از دست چنین رندی سغراق رضا خورده
۳دی رفت سوی گوری در مرده زد او شوری
معذورم آخر من کمتر نیم از مرده
۴هر روز برون آید ساغر به کف و گوید
والله که بنگذارم در شهر یک افسرده
۵ای مونس و ای جانم چندانت بپیچانم
تا شهد و شکر گردی ای سرکه پرورده
۶خستم جگرت را من بستان جگری دیگر
همچون جگر شیران ای گربه پژمرده
۷همرنگ دل من شو زیرا که نمیشاید
من سرخ و سپید ای جان تو زرد و سیه چرده
۸خامش کن و خامش کن دررو به حریم دل
کاندر حرمین دل نبود دل آزرده
۹شمس الحق تبریزی بادا دل بدخواهت
بر گرد جهان گردان در طمع یکی گرده
۱۰