ناموس مکن پیش آ ای عاشق بیچاره
تا مرد نظر باشی نی مردم نظاره
۱ای عاشق الاهو ز استاره بگیر این خو
خورشید چو درتابد فانی شود استاره
۲آنها که قوی دستند دست تو چرا بستند
زیرا تو کنون طفلی وین عالم گهواره
۳چون در سخنها سفت و الارض مهادا گفت
ای میخ زمین گشته وز شهر دل آواره
۴ای بنده شیر تن هستی تو اسیر تن
دندان خرد بنما نعمت خور همواره
۵تا طفل بود سلطان دایه کندش زندان
تا شیر خورد ز ایشان نبود شه میخواره
۶از سنگ سبو ترسد اما چو شود چشمه
هر لحظه سبو آید تازان به سوی خاره
۷گوید که اگر زین پس او بشکندم شادم
جان داد مرا آبش یک باره و صد باره
۸گر در ره او مردم هم زنده بدو گردم
خود پاره دهم او را تا او کندم پاره
۹