ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده
در قعر چنین چاهی ناخورده و نابرده
۱دنیا نبود عیدم من زشتی او دیدم
گلگونه نهد بر رو آن روسپی زرده
۲گلگونه چه آراید آن خاربن بد را
آن خار فرورفته در هر جگر و گرده
۳با تارک گل آمد موبند فروهشته
ابروی خود از وسمه آن کور سیه کرده
۴منگر تو به خلخالش ساق سیهش را بین
خوش آید شب بازی لیک از سپس پرده
۵رو دست بشو از وی ای صوفی روشسته
دل را بستر از وی ای مرد سراسترده
۶بدبخت و گران جانی کو بخت از او جوید
دربند بزرگی شد میسوزد چون خرده
۷فریاد رس ای جانان ما را ز گران جانان
ای از عدمی ما را در چرخ درآورده
۸خاموش سخن میران زان خوش دم بیپایان
تا چند سخن سازی تو زین دم بشمرده
۹