آن یار غریب من آمد به سوی خانه
امروز تماشا کن اشکال غریبانه
۱یاران وفا را بین اخوان صفا را بین
در رقص که بازآمد آن گنج به ویرانه
۲ای چشم چمن میبین وی گوش سخن میچین
بگشای لب نوشین ای یار خوش افسانه
۳امروز می باقی بیصرفه ده ای ساقی
از بحر چه کم گردد زین یک دو سه پیمانه
۴پیمانه و پیمانه در باده دوی نبود
خواهی که یکی گردد بشکن تو دو پیمانه
۵من باز شکارم جان دربند مدارم جان
زین بیش نمیباشم چون جغد به ویرانه
۶قانع نشوم با تو صبر از دل من گم شد
رو با دگری میگو من نشنوم افسانه
۷من دانه افلاکم یک چند در این خاکم
چون عدل بهار آمد سرسبز شود دانه
۸تو آفت مرغانی زان دانه که میدانی
یک مشت برافشانی ز انبار پر از دانه
۹ای داده مرا رونق صد چون فلک ازرق
ای دوست بگو مطلق این هست چنین یا نه
۱۰بار دگر ای جان تو زنجیر بجنبان تو
وز دور تماشا کن در مردم دیوانه
۱۱خود گلشن بخت است این یا رب چه درخت است این
صد بلبل مست این جا هر لحظه کند لانه
۱۲جان گوش کشان آید دل سوی خوشان آید
زیرا که بهار آمد شد آن دی بیگانه
۱۳