ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه
از سر تو برون کن هی سودای گدایانه
۱در بزم چنان شاهی در نور چنان ماهی
خط در دو جهان درکش چه جای یکی خانه
۲در دولت سلطانی گر یاوه شود جانی
یک جان چه محل دارد در خدمت جانانه
۳گر جان بداندیشت گوید بد شه پیشت
ده بر دهن او زن تا کم کند افسانه
۴یک دانه به یک بستان بیع است بده بستان
و آن گاه چو سرمستان میگو که زهی دانه
۵شاهی نگری خندان چون ماه و دو صد چندان
بیناز خوشاوندان بیزحمت بیگانه
۶شمس الحق تبریزی آن کو به تو بازآید
آن باز بود عرشی بر عرش کند لانه
۷