ای خداوند! یکی یارِ جفاکارش ده
دلبری عشوهدهِ سرکشِ خونخوارش ده
۱تا بداند که شب ما به چه سان میگذرد
غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده
۲چند روزی جهت تجربه بیمارش کن
با طبیبی دغلی پیشه سر و کارش ده
۳ببَرَش سوی بیابان و کُن او را تشنه
یک سَقایی حَجَری سینه، سبکسارش ده
۴گُمرَهش کن که رَهِ راست نداند سویِ شهر
پس قَلاوز کَژِ بیهُده رفتارش ده
۵عالم از سرکشی آن مَه سرگشته شدند
مدتی گردش این گنبد دَوّارش ده
۶کو صیّادی که همیکرد دلِ ما را پار
زو ببَر سنگ دلی و دلِ پیرارش ده
۷مُنکِرِ پار شدهست او که مرا یاد، نَمانْد
ببَر اِنکار از او و دَمِ اِقرارش ده
۸گفتم آخر به نشانی که به دربان گفتی
که فلانی چو بیاید بَرِ ما، بارَش ده
۹گفت آمد که مرا خواجه ز بالا گیرد
رُو بِجو همچو خودی ابله و آچارش ده
۱۰بس کن ای ساقی و کس را چو رَهی مست مکُن
وَر کُنی مست بدین حد، رَهِ هموارش ده
۱۱