بده آن باده جانی، که چنانیم همه
که می از جام و سر از پای ندانیم همه
۱همه سرسبزتر از سوسن و از شاخ گُلیم
روح مطلق شده و تابش جانیم همه
۲همه دربند هوایند و هوا بنده ماست
که برون رفته از این دور زمانیم همه
۳همچو سرنا بخروشیم به شکر لب یار
همه دکان بفروشیم که کانیم همه
۴تاب مشرق تن ما را مثل سایه بخورد
که به صورت مثل کون و مکانیم همه
۵زعفران رخ ما از حذر چشم بد است
ما حریف چمن و لاله ستانیم همه
۶مصحف آریم و به ساقی همه سوگند خوریم
که جز از دست و کفت ، مینستانیم همه
۷هر که جان دارد، از گلشن جان بوی برد
هر که آن دارد، دریافت که آنیم همه
۸دل ما چون دل مرغ است ، ز اندیشه برون
که سبک دل شده زان رطل گرانیم همه
۹ملکان تاج زر از عشق ره ما بدهند
که کمربخشتر از بخت جوانیم همه
۱۰جان ما را به صف اول پیکار طلب
ز آنک در پیش روی تیر و سنانیم همه
۱۱در پس پرده ظلمات بشر ننشینیم
ز آنک چون نور سحر پرده درانیم همه
۱۲شام بودیم ، ز خورشید جهان صبح شدیم
گرگ بودیم ، کنون شهره شبانیم همه
۱۳شمس تبریز چو بنمود رخ جان آرای
سوی او با دل و جان همچو روانیم همه
۱۴