صد خمار است و طرب در نظر آن دیده
که در آن روی نظر کرده بود دزدیده
۱صد نشاط است و هوس در سر آن سرمستی
که رخ خود به کف پاش بود مالیده
۲عشوه و مکر زمانه نپذیرد گوشی
که سلام از لب آن یار بود بشنیده
۳پیچ زلفش چو ندیدی تو برو معذوری
ای تو در نیک و بد دور زمان پیچیده
۴نی تراشی است که اندر نی صورت بدمد
هیچ دیدی تو نیی بینفسی نالیده
۵گر بداند که حریف لب کی خواهد شد
کِیْ برنجد ز بریدن قلم بالیده
۶گر بپرسند چه فرق است میان تو و غیر
فرق این بس که توی فرق مرا خاریده
۷جرعهٔ کَن فَیَکون بر سر آن خاک بریخت
لب عشاق جهان خاک تو را لیسیده
۸شمس تبریز تو را عشق شناسد نه خرد
بر دم باد بهاری نرسد پوسیده
۹