گل را نگر ز لطف سوی خار آمده
دل ناز و باز کرده و دلدار آمده
۱مه را نگر برآمده مهمان شب شده
دامن کشان ز عالم انوار آمده
۲خورشید را نگر که شهنشاه اختر است
از بهر عذر گازر غمخوار آمده
۳منگر به نقطه خوار تو آن را نگر که دوست
اندر طواف نقطه چو پرگار آمده
۴آن دلبری که دل ز همه دلبران ربود
اندر وثاق این دل بیمار آمده
۵این عشق همچو روح در این خاکدان غریب
مانند مصطفاست به کفار آمده
۶همچون بهار سوی درختان خشک ما
آن نوبهار حسن به ایثار آمده
۷پنهان بود بهار ولی در اثر نگر
زو باغ زنده گشته و در کار آمده
۸جان را اگر نبینی در دلبران نگر
با قد سرو و روی چو گلنار آمده
۹گر عشق را نبینی در عاشقان نگر
منصوروار شاد سوی دار آمده
۱۰در عین مرگ چشمه آب حیات دید
آن چشمه ای که مایه دیدار آمده
۱۱آمد بهار عشق به بستان جان درآ
بنگر به شاخ و برگ به اقرار آمده
۱۲اقرار میکنند که حشر و قیامت است
آن مردگان باغ دگربار آمده
۱۳ای دل ز خود چو باخبری رو خموش کن
چون بیخبر مباش به اخبار آمده
۱۴