ای صد هزار خرمنها را بسوخته
زین پس مدار خرمن ما را بسوخته
۱از عشق سنگ خارا بر آهنی زده
برقی بجسته ز آهن و خارا بسوخته
۲از سر قدم بساختم ای آفتاب حسن
هم سر به جوش آمده هم پا بسوخته
۳سرنای این دلم ز تو بنواخت پردهای
هم پردهاش دریده و سرنا بسوخته
۴در اصل زمهریر گر افتد ز آتشت
تا روز حشر بینی سرما بسوخته
۵از عالم نه جای ندا کرد عشق تو
هر جان که گوش داشته برجا بسوخته
۶ای لطف سوزشی که شرار جمال تو
جان را کشیده پیش و به عمدا بسوخته
۷آن روی سرخ را می احمر دمی بدید
صفرای عشق او می حمرا بسوخته
۸آن خد احمر ار بنمایی دمی دگر
سودای تو برآید و صفرا بسوخته
۹طبعی که لاف زلف مطرا همیزدی
از جعد طره تو مطرا بسوخته
۱۰در وا شدم به جستن تو جانب فلک
در وا نگشت ماندم دروا بسوخته
۱۱کی بینم از شعاع وصال تو آتشی
راه دراز هجر ز پهنا بسوخته
۱۲من چون سپند رقص کنان اندر او شده
شعر تر و قصیده غرا بسوخته
۱۳اندرفتاده برق به دکان عاشقان
بازار و نقد و ناقد و کالا بسوخته
۱۴زر گشته مس جسم ز اکسیر جان چنانک
ز اکسیر مسها را استا بسوخته
۱۵ایمان و مؤمنان همه حیران شده ز عشق
زنار پیر راهب ترسا بسوخته
۱۶برقی ز شمس دین و ز تبریز آمده
ابری که پرده گشت ز بالا بسوخته
۱۷