ای زده مطرب غمت در دل ما ترانهای
در سر و در دماغ جان جسته ز تو فسانهای
۱چونک خیال خوش دمت از سوی غیب دردمد
ز آتش عشق برجهد تا به فلک زبانهای
۲زهره عشق چون بزد پنجه خود در آب و گل
قامت ما چو چنگ شد سینه ما چغانهای
۳آهوی لنگ چون جهد از کف شیر شرزهای
چون برهد ز باز جان قالب چون سمانهای
۴ای گل و ای بهار جان وی می و ای خمار جان
شاه و یگانه او بود کز تو خورد یگانهای
۵باغ و بهار و بخت بین عالم پردرخت بین
وین همگی درختها رسته شده ز دانهای
۶از دهش و عطای تو فقر فقیر فخر شد
تا که نماند مرگ را بر فقرا دهانهای
۷لطف و عطا و رحمتت طبل وصال میزند
گر نکند وصال تو بار دگر بهانهای
۸روزه مریم مرا خوان مسیحیت نوا
تر کنم از فرات تو امشب خشک نانهای
۹گشته کمان سرمدی سرده تیرهای ما
گشته خدنگ احمدی فخر بنی کنانهای
۱۰پیش کشیی آن کمان هر کس میکند زهی
بهر قدوم تیر تو رقعه دل نشانهای
۱۱جذبه حق یک رسن تافت ز آه تو و من
یوسف جان ز چاه تن رفت به آشیانهای
۱۲خامش کن اگر سرت خارش نطق میدهد
هست برای جعد تو صبر گزیده شانهای
۱۳