هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی
آتش عشق درزده تا نبود عمارتی
۱ز آنک عمارت ار بود سایه کند وجود را
سایه ز آفتاب او کی نگرد شرارتی
۲روح که سایگی بود سرد و ملول و بیطرب
منتظرک نشسته او تا که رسد بشارتی
۳جان که در آفتاب شد هر گنهی که او کند
برق زد از گناه او هر طرفی کفارتی
۴شعله آفتاب را بر که و بر زمین است رنگ
نیست بدید در هوا از لطف و طهارتی
۵جان به مثال ذرهها رقص کنان در آفتاب
نورپذیریش نگر لعل وش و مهارتی
۶جان چو سنگ میدهد جان چو لعل میخرد
رقص کنان ترانه زن گشته که خوش تجارتی
۷قرص فلک درآید و روی به گوش جانها
سر ازل بگویدش بیسخن و عبارتی
۸آنک به هر دمی نهان شعله زند به روح بر
آن دل و زهره کو کز آن دم بزند اشارتی
۹محرم حق شمس دین ای تبریز را تو شه
کشته عشق خویش را شاه ازل زیارتی
۱۰