ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی
آتش دل مقیم شد تو به سفر چرا شدی
۱آتش تو مقیم شد با دل من ندیم شد
آتش خویش را بگو کآب حیات آمدی
۲چاشنی خیال تو میبدرد دل مرا
ای غم او چو شکری ای دل من چو کاغدی
۳شمع بدان صبور شد تا همگیش نور شد
نور به است از همه خاصه که نور سرمدی
۴نور دمی که عاق شد طالب روح طاق شد
ماه مرا محاق شد بیمه فضل ایزدی
۵بازرسید آیتی از طرف عنایتی
وحدت بینهایتی گشت امام و مقتدی
۶بست پلنگ قهر را بازگشاد مهر را
قبه ببست شهر را شهر برست از بدی
۷