کریما تو گلی یا جمله قندی
که چون بینی مرا چون گل بخندی
۱عزیزا تو به بستان آن درختی
که چون دیدم تو را بیخم بکندی
۲چه کم گردد ز جاهت گر بپرسی
که چونی در فراقم دردمندی
۳من آنم کز فراقت مستمندم
تو آنی که خلاص مستمندی
۴در این مطبخ هزاران جان به خرج است
ببین تو ای دل پرخون که چندی
۵چو حلقه بر درت گرچه مقیمم
چه چاره چون تو بر بام بلندی
۶بیا ای زلف چوگان حکم داری
که چون گویم در این میدان فکندی
۷سپند از بهر آن باشد که سوزد
دلا میسوز دلبر را سپندی
۸بیا ای جام عشق شمس تبریز
که درد کهنه را تو سودمندی
۹