دریغا کز میان ای یار رفتی
به درد و حسرت بسیار رفتی
۱بسی زنهار گفتی لابه کردی
چه سود از حکم بیزنهار رفتی
۲به هر سو چاره جستی حیله کردی
ندیده چاره و ناچار رفتی
۳کنار پرگل و روی چو ماهت
چه شد چون در زمین خوار رفتی
۴ز حلقه دوستان و همنشینان
میان خاک و مور و مار رفتی
۵چه شد آن نکتهها و آن سخنها
چه شد عقلی که در اسرار رفتی
۶چه شد دستی که دست ما گرفتی
چه شد پایی که در گلزار رفتی
۷لطیف و خوب و مردم دار بودی
درون خاک مردم خوار رفتی
۸چه اندیشه که میکردی و ناگاه
به راه دور و ناهموار رفتی
۹فلک بگریست و مه را رو خراشید
در آن ساعت که زار زار رفتی
۱۰دلم خون شد چه پرسم من چه دانم
بگو باری عجب بیدار رفتی
۱۱چو رفتی صحبت پاکان گزیدی
و یا محروم و باانکار رفتی
۱۲جوابکهای شیرینت کجا شد
خمش کردی و از گفتار رفتی
۱۳زهی داغ و زهی حسرت که ناگه
سفر کردی مسافروار رفتی
۱۴کجا رفتی که پیدا نیست گردت
زهی پرخون رهی کاین بار رفتی
۱۵