چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی
برآری کار محتاجان نخسبی
۱تو نور خاطر این شب روانی
برای خاطر ایشان نخسبی
۲شبی بر گرد محبوسان گردون
بگردی ای مه تابان نخسبی
۳جهان کشتی و تو نوح زمانی
نگاهش داری از طوفان نخسبی
۴شب قدری که دادی وعده آن روز
دراندیشی از آن پیمان نخسبی
۵مخسب ای جان که خفتن آن ندارد
چه باشد چون تو داری آن نخسبی
۶توی شه پیل و پیش آهنگ پیلان
چو کردی یاد هندستان نخسبی
۷تو نپسندی ز داد و رحمت خویش
که بستان را کنی زندان نخسبی
۸اگر خسبی نخسبد جز که چشمت
توی آن نور جاویدان نخسبی
۹خمش کردم نگویم تا تو گویی
سخن گویان سخن گویان نخسبی
۱۰چو روی شمس تبریزی بدیدی
سزد کز عشق آن سلطان نخسبی
۱۱