بخوردم از کف دلبر شرابی
شدم معمور و در صورت خرابی
۱گزیدم آتش پنهان پنهان
کز او اندر رخم پیداست تابی
۲هزاران نکته در عالم بگفتم
ز عشق و هیچ نشنیدم جوابی
۳گهی سوزد دلم گه خام گردد
به مانند دلم نبود کبابی
۴مرا آن مه یکی شکلی نمودهست
که سیصد مه نبیند آن به خوابی
۵منم غرقه به بحر انگبینی
که زنبور از کفش یابد لعابی
۶بهشت اندر رهش کمتر حجابی
خرد پیش مهش کمتر سحابی
۷جهان را جمله آب صاف میبین
که ماهی میدرخشد اندر آبی
۸اگر با شمس تبریزی نشینی
از آن مه بر تو تابد ماهتابی
۹