دلا چون واقف اسرار گشتی
ز جمله کارها بیکار گشتی
۱همان سودایی و دیوانه میباش
چرا عاقل شدی هشیار گشتی
۲تفکر از برای برد باشد
تو سرتاسر همه ایثار گشتی
۳همان ترتیب مجنون را نگه دار
که از ترتیبها بیزار گشتی
۴چو تو مستور و عاقل خواستی شد
چرا سرمست در بازار گشتی
۵نشستن گوشه ای سودت ندارد
چو با رندان این ره یار گشتی
۶به صحرا رو بدان صحرا که بودی
در این ویرانهها بسیار گشتی
۷خراباتی است در همسایه تو
که از بوهای می خمار گشتی
۸بگیر این بو و میرو تا خرابات
که همچون بو سبک رفتار گشتی
۹به کوه قاف رو مانند سیمرغ
چه یار جغد و بوتیمار گشتی
۱۰برو در بیشه معنی چو شیران
چه یار روبه و کفتار گشتی
۱۱مرو بر بوی پیراهان یوسف
که چون یعقوب ماتم دار گشتی
۱۲