خوشی آخر بگو ای یار چونی
از این ایام ناهموار چونی
۱به روز و شب مرا اندیشه توست
کز این روز و شب خون خوار چونی
۲از این آتش که در عالم فتادهست
ز دود لشکر تاتار چونی
۳در این دریا و تاریکی و صد موج
تو اندر کشتی پربار چونی
۴منم بیمار و تو ما را طبیبی
بپرس آخر که ای بیمار چونی
۵منت پرسم اگر تو مینپرسی
که ای شیرین شیرین کار چونی
۶وجودی بین که بیچون و چگونهست
دلا دیگر مگو بسیار چونی
۷بگو در گوش شمس الدین تبریز
که ای خورشید خوب اسرار چونی
۸