شنودم من که چاکر را ستودی
کی باشم من تو لطف خود نمودی
۱تو کان لعل و جان کهربایی
به رحمت برگ کاهی را ربودی
۲یکی آهن بدم بیقدر و قیمت
توام آیینه ای کردی زدودی
۳ز طوفان فناام واخریدی
که هم نوحی و هم کشتی جودی
۴دلا گر سوختی چون عود بوده
وگر خامی بسوز اکنون که عودی
۵به زیر سایه اقبال خفتم
برون پنج حس راهم گشودی
۶بدان ره بیپر و بیپا و بیسر
به شرق و غرب شاید شد به زودی
۷در آن ره نیست خار اختیاری
نه ترسایی است آن جا نه جهودی
۸برون از خطه چرخ کبودش
رهیده جان ز کوری و کبودی
۹چه میگریی بر خندندگان رو
چه میپایی همان جا رو که بودی
۱۰از این شهدی که صد گون نیش دارد
بجز دنبل ببین چیزی فزودی
۱۱