بیا ای غم که تو بس باوفایی
که ابر قطرههای اشکهایی
۱زنی درویش آمد سوی عباس
که تعلیمم بده نوعی گدایی
۲در حیلت خدا بر تو گشادهست
تو آموزی گدایان را دغایی
۳تو نعمانی در این مذهب بگو درس
که خوش تخریج و پاکیزه ادایی
۴من مسکین دمی دارم فسرده
ندارم روزیی از ژاژخایی
۵مرا یک کدیه گرمی بیاموز
که تو بس نرگدا و اوستایی
۶بدانک انبیا عباس دینند
در استرزاق آثار سمایی
۷ز انواع گداییهای طاعات
که برجوشد بدان بحر عطایی
۸ز صوم و از صلات و از مناسک
ز نهی منکر و شیر غزایی
۹که بیحد است انواع عبادات
و انواع ثقات و ابتلایی
۱۰بدو گفتا برو کاین دم ملولم
ببر زحمت مکن طال بقایی
۱۱مکرر کرد آن زن لابه کردن
که نومیدم مکن ای لالکایی
۱۲مکرر کرد استا دفع راهم
که سودت نیست این زحمت فزایی
۱۳ملولم خاطرم کند است این دم
ندارد این نفس مکرم کیایی
۱۴سجود آورد و گریان گشت آن زن
که طفلانم مرند از بینوایی
۱۵بسی بگریست پس عباس گفتش
همین را باش کاستاتر ز مایی
۱۶دو عباسند با تو این دو چشمت
تلین القاسیین بالبکا
۱۷به آب دیده چون جنت توان یافت
روان شو چیز دیگر را چه پایی
۱۸که آب چشم با خون شهیدان
برابر میروند اندر روایی
۱۹کسی را که خدا بخشید گریه
بیاموزید راه دلگشایی
۲۰بجز این گریه را نفعی دگر هست
ولی سیرم ز شعر و خودنمایی
۲۱ولیکن خدمت دل به ز گریهست
که اطلس میکند پنجه عبایی
۲۲که دل اصل است و اشک تو وسیلت
که خشک و تر نگنجد در خدایی
۲۳خمش با دل نشین و رو در او نه
که از سلطان دل صاحب لوایی
۲۴