مست می عشق را حیا نی
وین باده عشق را بها نی
۱آن عشق چو بزم و باده جان را
می نوشد و ممکن صلا نی
۲با عقل بگفت ماجراها
جان گفت که وقت ماجرا نی
۳از روح بجستم آن صفا گفت
آن هست صفا ولی ز ما نی
۴گفتم که مکن نهان از این مس
ای کفو تو زر و کیمیا نی
۵کاین برق حدیث تو از آن است
جز جان افزا و دلربا نی
۶گفتا غلطی که آن نیم من
ما بوالحسنیم و بوالعلا نی
۷گفتم که به حق نرگسانت
دفعم بمده به شیوهها نی
۸کاین غمزه مست خونی تو
کشتهست هزار و خونبها نی
۹بالله که توی که بیتوی تو
ای کبر تو غیر کبریا نی
۱۰گر ز آنک توی و گر نهای تو
از تو گذری دو دیده را نی
۱۱گر فرمایی که نیست هست است
کو زهره که گویمت چرا نی
۱۲مغناطیسی و جان چو آهن
میآید مست و دست و پا نی
۱۳چون گرم شوم ز جام اول
غیر تسلیم در قضا نی
۱۴چون شد به سرم میم سراسر
می را تسلیم یا رضا نی
۱۵از بهر نسیم زلف جعدت
یکتا زلفی که جز دو تا نی
۱۶ای باد صبا به انتظارت
از بهر صبا و خود صبا نی
۱۷پس ما چه زنیم ای قلندر
اندر گره و گره گشا نی
۱۸گر ز آنک نه هر دمی خداوند
کو جز سر و خاصه خدا نی
۱۹مخدومی شمس دین تبریز
چون خورشیدش در این سما نی
۲۰