که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی
چه تفکر کند از مکر و ز دستان که ندانی
۱نه درونی نه برونی که از این هر دو فزونی
نه ز شیری نه ز خونی نه از اینی نه از آنی
۲برود فکرت جادو نهدت دام به هر سو
تو همه دام و فنش را به یکی فن بدرانی
۳چه بود باطن کبکی که دل باز نداند
چه حبوب است زمین در که ز چرخ است نهانی
۴کلهش بنهی وآنگه فکنی باز به سیلی
چه کند بره مسکین چو کند شیر شبانی
۵کله و تاج سرم را پی سیلی تو باید
که مرا تاج توی وُ جز تو جمله گرانی
۶به کجا اسب دواند به کجا رخت کشاند
ز تو چون جان بجهاند که تو صد جان جهانی
۷به چه نقصان نگرندت به چه عیبی شکنندت
به کی مانند کنندت که به مخلوق نمانی
۸به ملاقات نشان ده ز خیالات امان ده
مکشش زود زمان ده که تو قسام زمانی
۹هله ای جان گشاده قدم صدق نهاده
همه از پای فتاده تو خوش و دست زنانی
۱۰شه و شاهین جلالی که چنین باپر و بالی
نه گمانی نه خیالی همه عینی و عیانی
۱۱چه بود طبع و رموزش به یکی شعله بسوزش
به یکی تیر بدوزش که بسی سخته کمانی
۱۲هله بر قوس بنه زه ز کمینگاه برون جه
برهان خویش از این ده که تو زان شهر کلانی
۱۳چو همه خانه دل را بگرفت آتش بالا
بود اظهار زبانه به از اظهار زبانی
۱۴