مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی
۱هله ای دیده و نورم گه آن شد که بشورم
پی موسی تو طورم شدی از طور کجایی
۲اگرم خصم بخندد و گرم شحنه ببندد
تو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی
۳به تو سوگند بخوردم که از این شیوه نگردم
بکنم شور و بگردم به خدا و به خدایی
۴بکن ای دوست چراغی که به از اختر و چرخی
بکن ای دوست طبیبی که به هر درد دوایی
۵دل ویران من اندر غلط ار جغد درآید
بزند عکس تو بر وی کند آن جغد همایی
۶هله یک قوم بگریند و یکی قوم بخندند
ره عشق تو ببندند به استیزه نمایی
۷اگر از خشم بجنگی وگر از خصم بلنگی
و اگر شیر و پلنگی تو هم از حلقه مایی
۸به بد و نیک زمانه نجهد عشق ز خانه
نبود عشق فسانه که سمایی است سمایی
۹چو مرا درد دوا شد چو مرا جور وفا شد
چو مرا ارض سما شد چه کنم طال بقایی
۱۰سحرالعین چه باشد که جهان خشک نماید
بر عام و بر عارف چو گلستان رضایی
۱۱هله این ناز رها کن نفسی روی به ما کن
نفسی ترک دغا کن چه بود مکر و دغایی
۱۲هله خاموش که تا او لب شیرین بگشاید
بکند هر دو جهان را خضر وقت سقایی
۱۳