صنما تو همچو آتش قدح مدام داری
به جواب هر سلامی که کنند جام داری
۱ز برای تو اگر تن دو هزار جان سپارد
ز خداش وحی آید که هنوز وام داری
۲چو حقت ز غیرت خود ز تو نیز کرد پنهان
به درون جان چاکر چه پدید نام داری
۳چو سلام تو شنیدم ز سلامتی بریدم
صنما هزار آتش تو در آن سلام داری
۴ز پی غلامی تو چو بسوخت جان شاهان
به کدام روی گویم که چو من غلام داری
۵تو هنوز روح بودی که تمام شد مرادت
بجز از برای فتنه به جهان چه کام داری
۶توریز بخت یارت به خدا که راست گویی
که میان شیرمردان چو ویی کدام داری
۷تبریز شاد بادا که ز نور و فر آن شه
دو هزار بیش چاکر چو یمن چو شام داری
۸نظر خدای خواهم که تو را به من رساند
به دعا چه خواهمت من که همه تو رام داری
۹نظر حسود مسکین طرقید از تفکر
نرسید در تو هر چند که تو لطف عام داری
۱۰چه حسود بلک عاشق دو هزار هر نواحی
نه خیالشان نمایی نه به کس پیام داری
۱۱تو خدای شمس دین را به من غلام بخشی
چو غلامیی ورا تو به شهان حرام داری
۱۲لقبت چو میبگویم دل من همیبلرزد
تو دلا مترس زیرا که شه کرام داری
۱۳