هله هشدار که با بیخبران نستیزی
پیش مستان چنان رطل گران نستیزی
۱گر نخواهی که کمان وار ابد کژ مانی
چون کشندت سوی خود همچو کمان نستیزی
۲گر نخواهی که تو را گرگ هوا بردرد
چون تو را خواند سوی خویش شبان نستیزی
۳عجمی وار نگویی تو شهان را که کیید
چون نمایند تو را نقش و نشان نستیزی
۴از میان دل و جان تو چو سر برکردند
جان به شکرانه نهی تو به میان نستیزی
۵چو به ظاهر تو سمعنا و اطعنا گفتی
ظاهر آنگه شود این که به نهان نستیزی
۶در گمانی ز معاد خود و از مبدا خود
شودت عین چو با اهل عیان نستیزی
۷در تجلی بنماید دو جهان چون ذرات
گر شوی ذره و چون کوه گران نستیزی
۸ز زمان و ز مکان بازرهی گر تو ز خود
چو زمان برگذری و چو مکان نستیزی
۹مثل چرخ تو در گردش و در کار آیی
گر چو دولاب تو با آب روان نستیزی
۱۰چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاه
الله الله که تو با شاه جهان نستیزی
۱۱هم به بغداد رسی روی خلیفه بینی
گر کنی عزم سفر در همدان نستیزی
۱۲حیله و زوبعی و شیوه و روبه بازی
راست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی
۱۳همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگر
همه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی
۱۴