به شکرخنده اگر میببرد دل ز کسی
میدهد در عوضش جان خوشی بوالهوسی
۱گه سحر حمله برد بر دو جهان خورشیدش
گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی
۲گه بگوید که حذر کن شه شطرنج منم
بیدقی گر ببری من برم از تو فرسی
۳طوطیانند که خود را بکشند از غیرت
گر به سوی شکرش راه برد خرمگسی
۴پاره پاره کند آن طوطی مسکین خود را
گر یکی پاره شکر زو ببرد مرتبسی
۵در رخ دشمن من دوست بخندید چو برق
همچو ابر این دل من پر شد و بگریست بسی
۶در دل عارف تو هر دو جهان یاوه شود
کی درآید به دو چشمی که تو را دید خسی
۷جیب مریم ز دمش حامل معنی گردد
که منم کز نفسی سازم عیسی نفسی
۸مجمع روح تویی جان به تو خواهد آمد
تو چو بحری همه سیلاند و فرات و ارسی
۹ای که صالح تو و این هر دو جهان چون اشتر
ما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی
۱۰نعره زنگله از جنبش اشتر باشد
که شتر نقل کند از کنسی با کنسی
۱۱هر چراغی که نسوزد مطلب زو نوری
نور موسی طلبی رو به چنان مقتبسی
۱۲بس کن این گفت خیال است مشو وقف خیال
چونک هستت به حقیقت نظر و دسترسی
۱۳ای ضیاء الحق ذوالفضل حسام الدین تو
عارف طب دلی بیرگ و نبض و مجسی
۱۴