گر گریزی به ملولی ز من سودایی
روکشان دست گزان جانب جان بازآیی
۱زین خیالی که کشان کرد تو را دست بکش
دست از او گر نکشی دست پشیمان خایی
۲رو بدو آر و بگو خواجه کجا میکشی ام
کآسمان ماه ندیدهست بدین زیبایی
۳رایگان روی نمودهست غلط افتادی
باش تا در طلب و پویه جهان پیمایی
۴گنده پیر است جهان چادر نو پوشیده
از برون شیوه و غنج و ز درون رسوایی
۵چو بدان پیر روی بخت جوانت گوید
سرخر معده سگ رو که همان را شایی
۶لا یغرنک سد هوس عن رایی
کم قصور هدمت من عوج الآ رایی
۷اشتهی انصح لکن لسانی قفلت
اننی انصح بالصمت علی الاخفایی
۸این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیست
نه که در سایه و در دولت این مولایی
۹بیم از آن میکندت تا برود بیم از تو
یار از آن میگزدت تا همه شکر خایی
۱۰شمس تبریز نه شمعی است که غایب گردد
شب چو شد روز چرا منتظر فردایی
۱۱