در دلت چیست عجب که چو شکر میخندی
دوش شب با کی بدی که چو سحر میخندی
۱ای بهاری که جهان از دم تو خندان است
در سمن زار شکفتی چو شجر میخندی
۲آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی
و اندر آتش بنشستی و چو زر میخندی
۳مست و خندان ز خرابات خدا میآیی
بر شر و خیر جهان همچو شرر میخندی
۴همچو گل ناف تو بر خنده بریدهست خدا
لیک امروز مها نوع دگر میخندی
۵باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند
ز چه باغی تو که همچون گلتر میخندی
۶تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد
چو مه از چرخ بر آن تیر و سپر میخندی
۷بوی مشکی تو که بر خنگ هوا میتازی
آفتابی تو که بر قرص قمر میخندی
۸تو یقینی و عیان بر ظن و تقلید بخند
نظری جمله و بر نقل و خبر میخندی
۹در حضور ابدی شاهد و مشهود توی
بر ره و ره رو و بر کوچ و سفر میخندی
۱۰از میان عدم و محو برآوردی سر
بر سر و افسر و بر تاج و کمر میخندی
۱۱چون سگ گرسنه هر خلق دهان بگشادهست
توی آن شیر که بر جوع بقر میخندی
۱۲آهوان را ز دمت خون جگر مشک شدهست
رحمت است آنک تو بر خون جگر میخندی
۱۳آهوان را به گه صید به گردون گیری
ای که بر دام و دم شعبده گر میخندی
۱۴دو سه بیتی که بماندهست بگو مستانه
ای که تو بر دل بیزیر و زبر میخندی
۱۵